...!
...!
ی توپ داشته قلقلی بوده...
خیلی...
...
اما الان دیگه نباید داشته باشه...
هی... یاد روزای جوونی بخیر...
این عکسه که تو این عکسس.ی عکس آنالوگه که آویزونه تا خشک بشه...
من و لیلا عکاس این عکس از فرط خستگی بعد از حدود ۱۰ ساعت چاپ عکس تو پزیشن همین زاویه که می بینین داریم استراحت کوتاهی می کنیم تا ادامه کار... ی هفت هشت ساعتی بعدشم چاپ کردیم...
یادش بخیر...
عکاسی دیجیتال و قبول دارم و می دونم پیشرفته بزرگیه تو عکاسی. الانم ی چند سالیه عمده کار خودم دیجیتاله ولی بنظر من که جفتشو تجربه کردم.عکس آنالوگ مث بچه خود آدمه ولی عکس دیجیتال مث بچه ای که به فرزندی قبول می کنی...
...
تو اتاق انتظار نشسته بودم تا خانم منشی صدام کنه. بدجوری هم حوصلم سررفته بود...
ی گوشه ی پارچ آب و چندتا لیوان توجهم و جلب کرد که برم سراغش. نه بخاطر تشنگی. همینطوری...
رفتم و با ی لیوان آب برگشتم سر جام. کمی از آب و خوردم و لیوان نصفه شد اسباب سرگرمیم...
نمی دونم چی شد که لیوان از دستم افتاد و آبش ریخت رو زمین
حالا همه نگاهها زوم شد رو منو آبی که ریخته بودم تو اتاق... از نگاه همه هم این معلوم که پیش خودشون دارن میگن: اه اه اه چه دختر دست و پا چلفتی.ی لیوان آب نمی تونه نگه داره... خانم منشی هم ی لبخندی با همین مضمون بهم زد...
ولی خوب دیگه آبی بود که ریخته بود... بی خیال آدما شدم و به آب رو زمین نگاه کردم. اتفاق تصویری قشنگی افتاده بود. دست بکار ثبت این اتفاق شدم... که همین عکسس.
با عکس گرفتنم از این آب بقیه هم تو نگاهاشون تعریف منو کاملتر کردن.می گفتن:اه اه اه عجب دختر دست و پا چلفتی دیوونه ای...
ولی اتفاق قشنگتر بعد این اتفاق تصویری این بود که خانم منشی منو صدا کرد...
نمی دونم چرا...! ( واسه این میگم نمی دونم چرا. چون اصلآ آدم فوتبالیی نیستم )
ولی این دیواره با چیدمان روزنامه هاش توجهم و جلب کرد. دلم خواست ثبتش کنم که البته دوربین هم همرام نبود با دوربین موبایل به داد دلم رسیدم...
خیلی میگذره ولی هنوزم نفهمیدم چرا از این دیوار خوشم اومد...! الانم تو فایلام دنبال عکسی می گشتم بازم اینو که دیدم خوشم اومد و دلم خواست بزارمش اینجا...!
گذاشتم...!
اول عنوانش رو گذاشتم بدون شرح! ولی وقتی دیدم این همه شرح حال داشت عوضش کردم...![]()
کاش می توانستم...
...!
ای امان از دست این زوم دیجیتال...!
