با همه سکونش ی عالمه حرکت داره...
شاید مث خود من!
...!
صدایی از این عکس شنیده میشه...!!!
...!
...!
خیلی وقتا فاصله ها خیلی بیشتر از اونن که به نظر ما آدما میاد...
خیلی وقتا...
...خواستن و...
...
زیر خیلی از عکسای روزنامه ها یا برنامه های خبری اسمشونو خونده بودم یا حتی بعضیاشونو دیده بودم...
آره الان دیگه باید بگم خونده بودم... دیده بودم...
رفته بودن که باز اسمشون بیاد زیره خبر. اما اینبار رفتن و شدن خود خبر.
همیشه که نباید آدم خودشو تو آیینه ببینه...
خیلی چیزای دیگه هم میشه توش دید. فقط باید نگاه کرد...
ی نگاه دیگه...
این دفه فقط می خوام بگم دوسش دارم...
نمی دونم می شه گفت این نگاهها هم آبی هستن یا نه...!
ولی اگه آبی باشن هم... آبیشون از جنس آبی عکس دیروز ساده و معصوم نیست...
ی آبی آدم بزرگیه! آبیی که ی عالمه حرف و تجربه و شایدم افسوس توشه...
ی بار دیگه هم عکس این شیطونک و قبلا گذاشته بودم. تو آرشیو هست اگه دوست داری ببینش!
اون عکس با این عکس خیلی فرق داره. فقط ی نگاه آبی توشون مشترک...
نگاهی که حتی تو این عکس سیاه سفید هم میشه رنگ آبیشو حس کرد.می دونی چرا...
چون هنوز آدم بزرگ نشده. بعضی آدم بزرگا حتی تو عکسای رنگیشونم نگاهشون سیاه سفید.
این عکسو من بعنوان ی فرم خیلی دوست دارم...
ولی این می تونه عکس هر چیزی باشه. تکه های چوب. ابر یا خیلی چیزای دیگه که تو می بینی...
چون روح نداره.... به نظر من نگاه که نباشه. روح نیست. زندگی نیست...
خیلی وقتا شده که وقتی به چیزی نگاه کردم کاملا واقعی به نظرم اومده...
اما وقتی به طرفش رفتم و بیشتر بهش نزدیک شدم...
دیدم تهش چیز دیگس و حقیقت نداره...
هنوزم نفهمیدم واقعیت و حقیقت. کدومشون هستن کدومشون نیستن...!!!
تو پیاده روی هر خیابونی همیشه رهگذری هست که در حال راه رفتن داره خواب می بینه...

..."در اینجا چهار زندان است و هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین ...
سخته... خیلی سخته... وقتی هیچ دفاعی از خودم ندارم...
وقتایی که میخوام ببینم. اما کسی نبینتم...
هیچ وقت هم موفق نشدم... آخرشم ندیدم اما دیدنم...
اگه ما آدم بزرگا هم می تونستیم با همون شادی و معصومیت بچگیمون نگاه کنیم...
آره. اگه می تونستیم...
دنیای ما هم همینقدر دوست داشتنی و ساده و آبی بود...